تايتل قالب طراحي سايت سئو قالب بيان


۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دایرکتی ها» ثبت شده است

نشستم روی کاناپه و زار زار گریه کردم

همش به این فکر میکردم که چی شد به اینجا رسیدم، یه ارتباط غلط و بی دلیل!

توی همین فکرا بودم که کیوان زنگ زد

_الو

+الو سلام

_سلام خوبی؟

+خوبم

_دارم میام خونه چیزی نمی خوای؟

+نه...منتظرتم بیا!

_باشه ، خداحافظ!

یه بغض و خشم خاصی توی  صداش حس کردم ، نمیدونم چرا ناخوداگاه تنم لرزید!


افشین شاکی شده بود ، میگفت : گفتی از علاقه حرف نزن گفتم چشم!

اما الان تا می خوام حرفی بزنم ، خداحافظی میکنی میری...!

هر سری یه بهانه آوردم براش

بهش نگفتم می خوام برای همیشه از مجازی برم چون میترسیدم با حرفاش وسوسه ام کنه...!

بالاخره موفق شدم تایم رو به یک ربع برسونم

با خودم اتمام حجت کردم که فردای اون روز همه حرفام رو برا افشین تایپ کنم و تمام...

بلاخره روز موعود فرا رسید ؛ شروع کردم به تایپ کردن...!


روز به روز از کیوان فاصله می گرفتم

و به افشین نزدیک تر میشدم

چند وقت بعد افشین دوباره ابراز علاقه کرد ؛ توقع داشت منم هم متقابلا اینکار رو انجام بدم!!!

نمیدونم چرا ، اما اینبار ترسی وجودم رو فرا گرفت...


افشین به من علاقه مند شده بود ، چند باری بهم گفت

حتی اگه نمیگفتم با اون همه قربون صدقه رفتن و دلبری مشخص بود دوسم داره!

هرچی بهش میگفتم قرارمون این نبود ! میگفت گور بابای قرار و مدار ...دل که این حرفا رو نمیفهمه!!!

من آدم محکمی بودم ، همه سعیمو کرده بودم که دلم نلرزه ، اما بشدت وابسته شده بودم به کسی که بی چون و چرا گوش شنوا بود...!


کم کم داشتم بهش عادت می کردم

مدام برام نحوه استفاده داروهای گیاهی رو میفرستاد

اوایل با اکره قبول میکردم

اما بعدش با ذوق و شوق استقبال می کردم

دیر اومدنای کیوان هم تقریبا دایمی شده بود

چند باری باهاش بحث کردم....


کم کم داشت افشین و حرفاش یادم میرفت اما باز طاقت نیاوردم

و سمت گوشی دویدم...!

همین که نت رو روشن کردم

پیاماش اومد بالا

کلی پیام داده بود...!

{ سلام بانوی زیبا

خوبی؟

چرا نیستی؛ نگرانت شدم!


سلاممم

کجایی

چرا نیستی...


_نمی خوام یه نامحرم سر هر استوری بهم پیام بده

+ای بابا! ما که کاری نمیکنیم آخه...

_مگه قراره کاری هم انجام بدیم ، اینکار درست نیست ...!

+ببین من خودم متاهلم ، سه ساله ازدواج کردم ، همسرمم دوست دارم!

_چه خوب! امیوارم خوشبخت باشید!

+بله هستیم! خیلی هم خوشبختیم!

_خب خیلی خوبه که ...


+جواب شکلک سکوته بانو؟

_کامنتای مربوط به استوری رو اکثرا جواب نمیدم..

+من فرق دارم خب

_ببخشید؟!!!

+عصبی نشو دیگه...

منظورم اینکه من یه جورایی دکتر پوستتم {مجددا ایموجی چشمک!}


سریع خواستم بپیچونمش و از دستش در برم

گفتم عذر می خوام من باید برم خدانگهدار!

خدافظی کرد و استیکر قلب فرستاد

با دیدن استیکر قلب و جمله من فرق دارم، با خودم کلنجارمی رفتم

بلاکش کنم یا نه؟

توی فکر بودم که مدیر ساختمون برا گرفتن شارژ اومد

بعدش کلا داستان افشین و قلب و بلاک یادم رفت !

هر سری که استوری میذاشتم افشین بدو بدو می اومد دایرکت

حرف خاصی نمیزد، منتها به هیچ وجه دوست نداشتم بیاد دایرکت...

اما روم نمیشد بهش بگم!

هرچقدر من خشک و رسمی حرف می زدم برعکس افشین راحت و خودمونی حرف میزد

صحبتاش در مورد دارو های گیاهی بود و انصافا حرف دیگه ای در میون نبود...

فقط نوع بیانش طوری بود که انگار نه انگار داره با یه نامحرم حرف میزنه...

توی بیوی اینستا نوشته بودم

دایرکت آقایون = بلاک !

نمی دونم چرا نمی تونستم بلاکش کنم!!

از یه طرف لحن بیانش اذیتم میکرد

از طرفی میگفتم چقدر منفی فکر می کنی بنده خدا حرفی نزد که...

فقط داره بهت کمک میکنه!

الکی الکی خودمو با این توجیه گول میزدم

چند روزی کامنت استوری رو بستم تا افشین نیاد دایرکت..

یه روز عصر، عکس نیم رخ از خودم با خواهرزاده ام که تازه به دنیا اومده بود رو گذاشتم استوری...

کامنت رو هم بسته بودم

اما باز سرو کله ی افشین خان پیدا شد

_به به ! بانو قدم نو رسیده مبارک !

دختر خودته؟

+نه...خواهر زادمه

ببخشید اما من کامنت استوری رو بستم که کسی دایرکت نیاد!

شکلک دلخوری فرستاد

گفتم معذرت می خوام اما لطف کنید دیگه پیام ندید!

_مگه من حرف خاصی بهت میزنم؟

+نه

_پس چرا عصبی شدی؟!

+عصبی نیستم ! اما من متاهم...


ادامه دارد...

#فاطمه_قاف

#دایرکتی_ها


بنت الحسین ... ۹۷-۶-۱۵ ۰ ۰ ۲۰

بنت الحسین ... ۹۷-۶-۱۵ ۰ ۰ ۲۰



از بچگی درس خوندن رو دوس نداشتم
بخاطر پدر و مادرم مجبور شدم تا لیسانس ادامه بدم ...
بعدش رفتم سراغ کلاس های هنری خطاطی ، خیاطی و ...
هر هنری رو که یاد میگرفتم برا خودم و اطرافیانم انجام میدادم اما دوست نداشتم برم سرکار...
آرامشی که تو خونه بود رو دلم نمی خواست با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم
هر روز بعد از انجام کارهای روزانه میرفتم سراغ گوشی
تقریبا تا عصر سرگرم مجازی میشدم
فعالیتم تو اینستا بیشتر بود و راه به راه پست میذاشتم
استوری که خوراکم بود...!
یه روز یکی از فالوورام به اسم افشین پستی در مورد داروهای گیاهی برای پوست گذاشته بود
پست خیلی خوبی بود ، می خواستم دارو رو برای صورتم استفاده کنم
اما نحوه استفاده رو خوب متوجه نشدم
براش کامنت گذاشتم و سوالمو پرسیدم
یه روز گذشت اما جواب نداد...
تعداد لایکاش زیاد بود و خیلیا کامنت گذاشته بودند
گفتم لابد هنوز وقت نکرده جواب بده
روز بعدش دیدم اومده تو دایرکت و پیام گذاشته...
{سلام
حال شوما؟
عذر می خوام تو خصوصی مزاحم شدم
و خیلی بیشتر عذر می خوام که شما بانوی محترم رو در انتظار جواب گذاشتم...}
بعدش نحوه استفاده رو خیلی خوب و کامل توضیح داده بود
نمی دونستم چرا اومد دایرکت...
خواستم جوابش رو ندم
اما دیدم دور از ادبه جواب کسی رو که انقدر محترمانه صحبت کرده رو ندم!
خلاصه مجبور شدم براش پیام بذارم
تا گفتم سلام!
آنلاین بود و جوابم رو داد

+سلام خانوممم
_ممنون بابت جواب سوالم، خیلی لطف کردید
+خواهش می کنم بانوی محترم
_خدانگهدار
+عه چه زود خدافظی! سوالی نداری؟!
_نه دیگه ...متوجه دستور استفاده شدم
+اگر سوالی برات پیش اومد حتما ازم بپرس، خوشحال میشم کمکت کنم
_بله ممنون . خداحافظ
+قطعا که پوست بانو خوب و زیبا هست اما امیدوارم پوستتون شفاف تر از همیشه بشه {به انظمام ایموجی چشمک و گل!}

اینبار حس خوبی نسبت به طرز صحبتش نداشتم
چند روزی گذشت
یه روز تو اینستا استوری گذاشتم
دیدم اومد سریع دایرکت
شکلک {ایموجی چشم قلبی} فرستاده بود
دیدم اما جوابشو ندادم
یعنی نمی دونستم چی باید جواب بدم!
پیام فرستاد
جواب شکلک سکوته بانو؟!

ادامه دارد...

#فاطمه_قاف
#دایرکتی_ها


بنت الحسین ... ۹۷-۶-۱۵ ۲ ۰ ۴۴

بنت الحسین ... ۹۷-۶-۱۵ ۲ ۰ ۴۴