تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


روز به روز از کیوان فاصله می گرفتم

و به افشین نزدیک تر میشدم

چند وقت بعد افشین دوباره ابراز علاقه کرد ؛ توقع داشت منم هم متقابلا اینکار رو انجام بدم!!!

نمیدونم چرا ، اما اینبار ترسی وجودم رو فرا گرفت...

ترسیدم از این دوستت دارم های تایپ شده ی توی صفحه ی گوشی....
ترسیدم از اینکه دلم بی هوا بلرزه...
ترسیدم از اینکه کسی بهم میگه دوستت دارم که نامحرمه و همسرم نیست!!!
ترسیدم و لرزیدم...
تمام تنم میلرزید...
تا ساعت ها جواب افشین رو ندادم
اون مدام پیام میفرستاد
اما من گوشه خونه کز کرده بودم و زل زده بودم به نقطه ای نامعلوم....
حس کردم سقوط کردم
سقوط آزاد....
اما چطور نفهمیده بودم؟!
تمام مکالمه های روز اول یادم بود
همش گفته بودم
درست نیست!
یعنی چی درد و دل...
من همسر دارم!!!
وای من همسر د ا ر م
به اسم همسر که رسیدم بغضم ترکید
های های گریه کردم
انقدر گریه کردم تا کمی آروم شدم....
توی آینه خودمو نگاه کردم ، چشمام قرمز شده بود
همش تو فکر بودم شب کیوان منو با این چشمها ببینه ، چی بهم میگه....
به افشین گفتم اگر یک کلمه دیگه حرف از علاقه بزنه، دیگه تو اینستا نمی مونم!
بزور قبول کرد
می خواستم همون شب از دنیای مجازی بیام بیرون
اما وابستگی کار دستم داده بود!!!
سخت بود یهو از کسی که 3 ماه تمام برا درد و دلام وقت گذاشته بود و گاهی کمکم کرده بود دل کند!
مثل معتادی شده بودم که هی میگفتم از فردا ، از فردا دیگه ترک میکنم
آروم آروم چت کردنمون رو کم کردم ، بعدش تایم چت ها رو...
دیگه استرس رو اظطراب سراغم نمی اومد
ترس چک شدن گوشیم رو نداشتم
حس میکردم یه پرنده ام
پرنده ای که از قفس آزاد شده ....

ادامه دارد...
#فاطمه_قاف
بنت الحسین ... ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۰۸ ۰ ۱ ۲۲ دایرکتی ها

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی